تبلیغات
زندگی یعنی عشق٬ خنده٬ شادی - پست های دی 1386
آهو... زیارت عاشورا ... روزای زندگی ,

آهو

وقتی صدای اذان پخش شد ،بوی دلنشین گل شب نیز بیشتر از قبل در فضای حیاط خانه پیچید ،پاورچین پاورچین قدم برداشتم و از پلكان پائین آمدم ،انعكاس صدای موذن در محله پیچیده بود و با ندای هر تكبیرش پژواك صدا را در تمامی كوچه باغها می شنیدم.خروس همسایه یكدم می خواند و سعی میكرد تا او نیز موذن شود .قدری آب بر سرو صورتم پاشیدم و به گلهای یاس كه در خنكی سحر چشم باز كرده بودند خیره شدم .دلم شور میزد نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود ولی از دیشب تاالان خواب از این چشمان خسته خداحافظی كرده بود.

شال و كلاه كردم تا خودم را به مسجد برسانم و نماز را به جماعت بخوانم.هر چه به مسجد نزدیكتر می شدم انوار سبزرنگ مهتابیهای معلق در روی شیروانی بیشتر خودنمائی میكرد .همه جا سكوت بود و گهگاه صدای تردد ماشینی ،این سكوت را می شكست.

وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ، صف نماز تشكیل شد و همانجا ردیف اول پشت سر امام جماعت ایستادم .

دستهایم را به نشانه تسلیم در برابر او بلند كردم تا تكبیر گویم .

سفرم آغاز شد.

آهویی را دیدم كه از ترس صیاد مدام اینسوی آنسوی میدوید ،تا گودالی دید و درون آن خزید و من نیز بدنبال او، سرتاسر دشت پوشیده از علفزارهای سبز رنگی بود كه شب گذشته با شبنم خیس شده بودند و بوی تازگی آنها فضا را پركرده بود، شقایقهای سرخ در میان این چمنزار خودنمائی میكرد و زنبورهای وحشی را به سمت خود می خواند.آهوی خسته همانجا نشست و من به آرامی وارد گودال شدم، طفلك مدام نفس نفس میزد ، نزدیكش شدم و با دستانم نوازشش كردم ،دیدم از پیكرش خون می چكد، جگرم آتش گرفت، دست به كار شدم، زه چوبی كه تا نیمه در تنش فرو رفته بود بیرون كشیدم و روان شدن قطره اشكی را از گوشه چشمش دیدم.

آهوی زخمیم كدام سنگدل اینچنین بر تو زخم زده؟

آهوی زخمیم كدام بی رحم تو را از مادرت جدا كرده؟

آهوی زخمیم كدام دژخیم بدنبال دریدن تو بوده؟

و گریستم ،همانند ابری بهاری گریستم، آنچنان كه زخمهایش را با اشك چشمانم شستم!

دست گرمی را بر روی سرم حس كردم ،برگشتم پیرمرد ژنده پوشی را دیدم كه كشكول و تبرزین همراه داشت ، موهای بلندی داشت كه از برف هم سپیدتر بود ، ابروان حنایی رنگش بر روی چهره اش بازی میكرد و محاسن مجعدش مرا یاد شیارهای كوهستان انداخت كه امواج رودخانه از آنها سرازیر میشد!

سلام پدر

سلام بر تو پسرم.

شما كیستید ؟

ساربان..

اینجا كجاست ؟

مقتل !

مقتل كی ؟

كسی كه آسمان و زمین بر او خواهند گریست !

او كیست ؟

باید صبر پیشه كنی !

تا كی ؟

فردا ظهر !

فردا چه خواهد شد ؟

فردا عشق به مسلخ خواهد رفت ..!

این آهو !

پناه آورده است !

به كی ؟

به او !

و افق را نشانم داد ...................

با دقت نگاه كردم كاروانی به این سو می آمد ،بیش از صد شتر بار و همراه ، عده زیادی كه از هزار نفر هم بیشتر می شد همراهشان بود ، كجاوه هایی دیدم كه اطراف آنرا سربازانی رشید در محاصره داشتند ،خصوصا" یكی از آنها كه همانند نگینی می درخشید ، سر سلسله آنها ابرمردی سوار بر اسبی سپید بود كه زیبهائیش محسورم كرد ، آمدند و در كنار آن گودی خیمه زدند ،.......هنوز ساعتی نگذشته بود كه از طرف دیگر ابری سیاه دیدم ،وقتی دقت كردم انبوهی از سربازان سرخ و سیاه پوش تا بن دندان مسلح دیدم .......خیره خیره نگاه كردم و هر چه را كه میددیم باورش برایم سخت تر میشد.........

آنروز هر دو سپاه تا غروب بساط خیمه و خرگاه برپا كردند ، میدیدم افردای از سپاه سیاهپوش به این سوی می آمدند و بعد دوباره برمی گشتند ، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است ، از پیرمرد پرسیدم و او گفت :

صبر كن و تنها نظاره گر باش !

و من نگریستم ........

نیمه های شب دیدم از آن سپاه عظیم كه همراه آن مردان سپید پوش آمدند چیزی باقی نمانده است ، همه در تاریكی شب گریختند و صبح هنگام نماز كمتر از صد نفر باقی ماندند.........

هر دوسپاه در برابر هم صف كشیدند و نبرد تن به تن آغاز شد.....خدایا چه میدیدم ، از آسمان خون می بارید ، صدای شیون ملائك زمین وآسمان را پر كرده بود ، دستها میدیدم كه از بدن جدا می شد ، سرها میدیم كه هر كدام به سویی پرتاب می شد ، صورتها میدیم كه با خون پیشانی خضاب می شد ، و كودكانی را میدیم كه از فراق پدر و برادر نوحه سرایی میكردند ، كبوتران را میدیدم كه بالهایشان را با خون آغشته میكردند و به آسمان می رفتند و بعد دوباره بر می گشتند و این كار را تكرار میكردند ، دقت كردم دیدم آهوی زخمی از چشمانش قطرات خون جاری شده است ، آن پیرمرد نیز می گریست ، آسمان و زمین می گریستند تا ظهر رسید و دوباره صدای موذن را شنیدم كه اقامه نماز میكرد ، دیدم كسی را كه خودش را سپر بلای محبوبش كرد تا او نماز عشق بخواند و او خواند و رگبار تیرها بر بدن این یار فداكار همچون خار فرور رفت ............چشمانم سیاه شدند ،طاقت نداشتم ببینم ، صدای شیون و جیغ زنان و كودكان جگرم را می سوزاند سرم را به زیر انداختم ، ندای تكبیر قریبی شنیدم ، خوب كه دقت كردم ،راس نورانی دیدم كه بر سر نی تكبیر می گفت ، دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم ...........

كمی آب بر روی صورتم پاشیدند ، چشمانم را باز كردم ، هم محلیها در صف نماز جماعت دورم جمع شده بودند و هر كس زیر لب چیزی می گفت .......نگاه كردم روحانی محله مان اشك در چشمانش جمع شده بود ، با سر اشاره ای به من كرد و گفت :

مسافر خسته ،بعد از نماز زیارت عاشورا بخوان ......

و من تازه رمز خواندن زیارت عاشورا را فهمیدم .

[از بلاگ آرمین]


2نوشته شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 11:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 01:01 ق.ظ

حسین... عاشورا ... روزای زندگی ,

اگر دین ندارید، واگر از آتش دوزخ ترسی به دل ندارید، لا اقل در دنیای خود آزاده باشید.

مردم بنده ی دنیا هستند، و دین، بازیچه ای است بر زبان آنها.

.... ودور باد از ما ذلت

قیام کردم برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر

آزادگی و آزادمنشی، عبادت خداوند و نه در قید دنیا بودن، و اقامه امر به معروف و نهی از منکر مهمترین نیات حسین (ع) برای قیام به نظر می آید.

تا جایی که عقلم قد میدهد، آزادگی، و پرهیز از ذلت را می توان به طور شاخص از دو نفر آموخت، امیر مومنان و مولای متقیان، امام انس و جان ، اسد الله الغالب، علی ابن ابی طالب، و شاه شهیدان و سرور عاشقان مولی الکونین، ابا عبدالله الحسین.

آن گاه که پس از 25 سال خانه نشینی و به لب رسیدن جان جامعه اسلامی از فساد و فسق و فجور، جمعیت به خانه علی هجوم آورد، تا جایی که دیگر حسن و حسین تاب فشارها را نداشتند. حضرت فرمود: به خدا سوگند دنیای شما را نمیخواهم..... به خدا سوگند خلافت از آب بینی بزی نزد من پست تر است..... لو لا حضور الحاضر ... و مردم را از اینکه بعد از این همه فاصله گرفتن از جامعه اصیل اسلامی با او بیعت کنند، بر حذر داشت. ولی، مردم که خسته از جور خلفای سه گانه، که هریک در حد توان، دین خدا را از مسیر اصلی خود منحرف کرده، و هر روز زنگی و رنگی به آن افزوده بودند، در مسجد با جانشین واقعی پیامبر آخرین، عهد بستند. بیعت کردند. هر چند 25 سال قبل هم همین کار را کرده بودند. ولی خیلی زود فراموش شد.....

زیر سقیفه بنی ساعده بحث جانشینی شد، عمر و ابوبکر با انصاریها مجادله میکردند، شخصی در آن میان گفت: علی، به خدا اگر علی اینجا بود هیچ کس شکی در خلافت پیغمبر نداشت..... دیگری گفت: علی جوان است و در جنگ ها هم از اعراب خیلی ها را داغدار کرده. او نمیتواند خلیفه شود.

و شد آنچه شد، و کردند آنچه را که نمی بایست.

و آنروز دوباره مردم با همان علی بیعت کردند. ولی حرفهای امروز علی بوی قاطعیت میداد. سهم هر کس از بیت المال معلوم است. این اولین زنگ خطر برای سودجویان بود. هر کس که میخواهند باشند. حتی عقیل برادر امام هم حق نداشت بیش از سهم خود درخواست کند. والیان ولایات از عادی ترین مردم. ساده زیستی اولین گزینه در انتخاب آنها بود. والی گاه به خاطر شرکت در مجلس اعیان، مجلسی که مردم در آن راهی ندارند، مورد عتاب امام قرار میگیرد.

و این عدالت علی بود. عدالت او هزینه هم داشت. در مدت چهار سال و نه ماه سه جنگ، و ماجراهایی که هر بار وی را مشتاق تر میکرد بر گفتن این جمله: فزت و رب الکعبه.....

علی را قدر نشناختند. نه عدل او را ارج نهادند و نه از علمش بهره ای بردند. که سوال آن مردم زمانی که فرمود بپرسید قبل از اینکه مرا از دست بدهید، سوال از تعداد موهای سر و صورت بود.

دردناک تر از این چیست که درگاه ورودی علم پیامبر خدا باشی، و بر احمق ترین مردم حکومت کنی. مردمی که نور را از تاریکی نمی شناسند، و معاویه را با علی مقایسه میکنند. مردمی که بنده دنیایند، و کاغذ پاره ای را به قرآن ناطق ترجیح میدهند.

هر کس به بهانه ای با او جنگید، جمل و صفین و نهروان. و اما نهروان، گروهی پیشانی پینه زده که در صفین در کنار امام بودند، و با مکر مکارترین مردم، از راه، گمراه شدند. با او جنگیدند. و امام مهلتشان داد که برگردند و جنگ را آغاز نکرد، تا جنگ را آغاز کردند. و آب را هم بر آنها نبست............

بالاخره در محراب نماز به شهادت رسید و فریاد فزت و رب الکعبه را سرداد. چرا که از شر مردم نادان زمان خود خلاصی یافته است. وقتی خبر شهادتش به شام رسید مردم تعجب کردند،که مگر علی نماز هم می خوانده، که در محراب فرقش را شکافتند؟

ولی خوشحال تر از همه پسر ابوسفیان بود.

و اینک سال 61 هجری. خلافت رسول خدا با یزید، پسر معاویه است. میمون باز میخواره ی زنباره ای که از پسر رسول خدا بیعت میخواهد. جامعه سیاه است که یزید را خلیفه میداند، چشمها کور که نور را نمیبیند. که حسین می فرماید

و لاح بحکمتی نور الهدی فی لیال فی الضلاله مدلهمه

و مامور شدم با حکمت خود نور هدایت را برافروزم..... در شبهایی که در تاریکی بی نهایت بود.

سیاهی بر مسلمانان سایه افکنده و بی تفاوت نسبت به همه چیز، حتی دین خود هستند. در این جا بود که امام فرمود: الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین اثنتین، بین السله و الذله، و هیهات منا الذله............

سکوت جایز نیست. به دعوت کوفیانی که بیعت شکنی آنها دیگر ضرب المثل شده، از مدینه خروج میکند، ولی قبل از خروج پیامبر را خواب میبیند که به او میفرماید، شاء الله ان یراک قتیلا............

برای انجام حج به مکه رفته، ولی انگار مکه آمده بود که دعای عرفه را برای آیندگان به یادگار بگذارد. حج را نیمه کاره رها کرد و برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر به عراق رهسپار شد.

ولی در کربلا حر مانع امام شد. همان حری که روز عاشورا حسین علیه السلام به او فرمود: یا حر انت حر فی الدنیا و الآخره

و روز نبرد فرا رسید، سپاه، از آن یزید بود، ولی سپاهیان خوارج. تمام حق، در برابر تمام باطل، که این رسم این دنیا است که یاران حق کمترند و اصحاب باطل همواره بیشتر. و کم من فئه قلیله، غلبت فئه کثیره، باذن الله.

از حر شروع شد. تا همه اصحاب رفتند. و نوبت به بنی هاشم رسید. حضرت عباس آخرین شهید از بنی هاشم، قبل از حسین بن علی است.

حسین در میانه میدان بر شمشیر تکیه زد، و فریاد برآورد: آیا من فرزند رسول خدا نیستم؟ آیا این عمامه رسول خدا نیست که بر سر من است؟ آیا این شمشیر که بر دستان من است، شمشیر او نیست؟ .... وهمه تایید کردند. پس گفت: چرا با من میجنگید حال که همه چیز را میدانید. صدا از سپاه عمر سعد آمد که:

بغضا لابیک.......

[ از بلاگ علی ب ]

2نوشته شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 02:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 02:01 ق.ظ

مغرورانه - عمر دوباره ... سخن زیبا ,

چه مغرورانه سكوت كردیم چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم

.

***********

.

دان هرالد كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید:




"البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد . "


اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.


اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم . سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم.

 

در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید : شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *"
2نوشته شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 04:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 02:01 ق.ظ

بی تو مهتاب شبی ... روزای زندگی ,
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

تقدیم به عزیزم.... کسی که هیچ وقت نفهمید چقدر دوستش داشتم٬ حتی وقتی که بهش گفتم

2نوشته شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 04:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در یکشنبه 30 تیر 1387 ساعت 08:07 ق.ظ

بی هیچ نای گرم ... روزای زندگی ,

دخترک که دریای متلاطم وجودش

 و خورشید مذاب نگاهش

می پیماید این ساحل دور

بر سرش تاجی از نور

و ذهنش پر ز یادهای دور

دخترک دربی اشکی نگا ه ها

در بی پروانگی دل ها و در بی تپشی قلب ها

سر می دهد آوا بی هیچ صدا

اما بسی رسا

دخترک که سازش بی هیچ آهنگ

و زندگی برایش بی رنگ

دلش تنگ تنگ

با راز هایش که ناگفته دفن می شود

دل من دل کوچک من

اشکش به روی چشم مات می شود

دخترک را که می بیند

آرام و بی صدا

بی هیچ چشم باز

بی هیچ نای گرم

بی هیچ شاخه گل

در بستری ز خاک

دریغ اما دریغ دستان من

دستان ناتوان من سردتر از آن که گرم کند دلش

این شعر خیلی خیلی قشنگو یکی از دوستای گلم مونا گفته


2نوشته شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 03:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 04:01 ق.ظ

صفحات :